اسم اصلي او محمدعلي است.در کودکي
پدر خود را از دست داد اما مادرش همه ي توان خود را براي تربيت فايز جوان
به کار برد.چون فايز به جواني رسيد کمر بر خدمت مادر پير وفرتوت خود بست.
بيشتر
دوران جواني فايز به خدمت مادر گذشت مادر نيز تنها مي توانست در حق
فرزندش دعا کند.همه وقت از خدا مي خواست تاپسر ش را با حور و پري دمساز
گرداند.
فايز
از همان دوران کودکي چوپان بود در آن ناحيه که او گوسفندانش را به چرا مي
برداستخري بود. در ظهري داغ تصميم گرفت تا گله را به آن آبگير ببرد تا
گوسفندان سيراب شوند.
همان
طور که مي رفت از دور چند نفر را ديد که در آب شنا مي کردند. کم کم واضح
تر ديد نزديک تر آمد وپشت درختاني که در آن حوالي بود پنهان شد. همان طور
که آنان را نظاره مي کردفکري به شوخي از ذهنش گذشت.دست دراز کرد و لباسي را
که متعلق به يکي از شناگران بود برداشت. پريان شناگر که وجود غريبه اي را
حس کردندشتابان از آب بيرون آمدند جامه بر تن کردند وگريختندجز آن که
لباسش را چوپان شوخ ربوده بود.
پس همان طور در آب ماند.
گفت
وشنود پري و فايز جالب است.پري گفت:من از پريان هستم . ما را با انسان
کاري نيست جامه ام را بده در عوض هر آن چه بخواهي به تو مي دهم.
فايز گفت:تنها به شرطي جامه ات را ميدهم که همسري مرا قبول کني!پري التماس کردکه چيزي از زر و مال بخواهد اما فايز نپذيرفت.
پري که چاره نمي ديد گفت پس من هم شرطي دارم.
فايز گفت:شرط تو چيست؟
پري گفت از اين پس هر رفتار عجيبي از من ديدي فراموش کني و به کسي چيزي نگويي.
فايز پذيرفت و زندگي آن دو شروع شد.
زمان گذشت تا آنها صاحب دو فرزند شدند.
فايز در اوج خوشبختي بودکه ناگاه خار اندوهي توانسوز به قلبش خليد. در شامگاهي مادرش چشم از جهان فرو بست.
دوستان
و آشنايان به تسليت گويي آمدند در همين حال فايز ديدکه پري پريد ودر
طاقچه ي اتاق نشست و اين حرکت عروس مادر شوهر مرده خنده ي همگان را
برانگيخت.
فايز با ديدن اين صحنه شرمسار شد . اما بنابر قولي که به پري داده بود هيچ نگفت.
آن
شب گذشت و روز بعد در مراسم تشييع جنازه هنگام برداشتن جنازه و بيرون
بردن جسد مادر پريزاد ناگهان با صداي بلند شروع به خنده کرد، به طوري که
توجه همگان را برانگيخت.
اين بار نيز عرق شرم و خجالت بر پيشاني فايز نشست، اما هيچ نگفت. تحمل مي کرد بنابر قولش.
بالا خره مادر را به خاک سپردندو فايز که گويي همه ي زندگي از کف داده بود با چشماني اشکبار به خانه آمد و زانوي غم بغل گرفت.
اما روز بعد حادثه اي ديگر رخ دادکه فايز را تا هميشه آواره کرد.
فايز
پس از نماز ظهر ديد که گرگي درنده آمد و وارد اتاق شد. پري بلافاصله يکي
از فرزندانش را به گرگ داد. گرگ گلوي طفل را دريد و با خود برد.
اندکي بعد دوباره ظاهر شد پري اين بار طفل ديگرش را به گرگ سپرد.
اينک
فايز به اوج جنون رسيده بود. از يک سو غم از دست دادن مادر واز سوي
ديگرربودن دو کودکش توسط گرگ که پري آنان را با دست خود به حيوان سپرده بود
و از ديگر سو قولي که به پري داده بود.
قرارش را زير پا گذاشت و از او پرسيد:
تو به هنگام مرگ مادرم در طاقچه نشستي و مردم را خنداندي،مرا شرمنده کردي.
به هنگام تشييع جنازه قهقهه سر دادي و باز شرمسارم کردي. اين ها را من نديده گرفتم.
اما سپردن بچه ها به گرگ ديگر چه ماجرايي بود؟ بايد به من بگويي چرا جگر گوشه هايم را به دامان مرگ سپردي؟
پري خيره به چشمان فايز نگريست . ديگر همه چيز تمام شده بود. پيمان آن دو شکسته شده بود ديگر ادامه ي زندگي برايشان ناممکن بود.
پري گفت اکنون که پيمان شکني کردي بگذار به تو بگويم:
اولاً: رفتن من روي طاقچه
به اين دليل است که وقتي کسي مي ميرد اطراف او و همه جا گرداگرد او را خون
مي گيرد . چون من پاک و مطهر هستم رفتم روي طاقچه که ناپاک نشوم وشما
انسانها از درک آن عاجزيد.
ثانياً : چون مرده را حرکت
مي دهند اعمال نيک و ثواب هايش پيشاپيش جنازه توسط فرشتگان حمل مي شود و
چون مادر تو در تمتم زندگي اش ، يک قص نان و يک لنگه کفش خيرات داده بود
خنده ام گرفت.
ثالثاً: گرگي که فرزندان تو را برد برادرم بود که مي خواست از آن ها پري بسازد.
فايز ديگر هيچ نگفت.
پس از خواندن نماز عصر ديد که هر دو فرزندش باز آمده اند.اما پريزاد از در ديگر خارج شد ورفت!.......
ديگر تا آخر عمر فايز آشکار به چشمان شاعر شوريده حال نشد . فايز تا آخرين لحظات زندگي در غم دوري پري سوخت.